X
تبلیغات
انگار گفته بودی لیلی ...
                 

 پست ِ ثابت  ـ  آرشیو نظرات                      

 روزي پير مي شوي، خاطراتت را مي نويسي و ما دراز كشيده در بستر خود مي خوانيم...

+ شنبه پنجم فروردین 1391 فرزانه |

شاید  همه اینها خواب باشد..شاید بیدار شوم و ببینم که هشت ساله ام..مامان و بابا بالای سرم نشسته اند .مادرجون برایم قرآن میخواند.نوازشم می کنند.دوستم دارند.من تب دارم.کف دستهایم داغ است. بابا پاشویه ام می کند.من خنک میشوم.می خوابم.می دانم ک هستند..همین جا.کنار من نشسته اند، تا من خوب شوم..خوب شو دختر جان، خوب شو...کاش  که خواب می امد و من را می برد .می برد به یک جای آرام و دور. بی هیچ آشنایی.بعد همان جا نگه ام می داشت تا همه چیز تمام شود .بعد می آمد بیدارم می کرد.می گفت هی بیدار شو.تمام شد.همه ی زندگی تمام شد.حالا با خیال راحت بیدا ر شو.دلم می خواست یک نفر آرام و شمرده  توی گوشم زمزمه میکرد دنیا بی ارزش نیست.سخت نیست.پوچ هم نیست.داری خواب میبینی.بیدار میشوی و یادت میرود تنهایی با ادمی ک فقط نامش هست چقدر سخت بود..دروغ و تهمت چقدر درد داشت..یادت میرود که  حرف ها فقط حرف هستند و نباید باورشان کرد..یادت میرود که هیچ چیز ارزش ندارد.....میدانی؟ قلب یک چیزی ست که به راحتی میشکند.خرده خرد ...مثل شیشه هزارهزار تیکه میشود و تکه هایش این طرف و آن طرف پخش میشود.حالا کو تا این تکه ها جمع شود...بارها نشسته ام روی زمین و با همین دست های خودم تکه هایش را جمع کرده ام و ریخته ام توی سطل.هیچ کس هم از این چیزها نمی میرد همه مان قسر درمیرویم...ولی کاش آدم یک جایی می مرد..آنوقت میشد بعضی حرفها را باور کرد..بعضی آدمها را باور کرد.....من و تو هر دو میدانیم که هیولایی هست سهمگین و زخمی و زوزه کش ...هیولایی که رحم و مروت نمیشناسد و هیچوقت خسته نمیشود ...هیولایی که انقدر زخم خورده و تلخ شده که دوست داشتن را باور نمیکند...هیولایی به اسم خودش...هیولایی به اسم خودخواهی...به اسم هر کدام از ما......

+ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 فرزانه

عشق یعنی....
وقتی حوصله نداره ریش هاشُ بزنهُ شبیه کاکتوس ( جوجه تیغی ) شده هی بهش غر نزنی

پ.ن:حتی بگی اینجوریشم خیلی دوست داری.


عشق یعنی...
اگه "تو" نباشی کی برام
پرتقال پوست بکنه، پرپر کنه و نمک بزنه بذاره دهنم؟

+ جمعه نهم اسفند 1392 فرزانه

دلم بغل می خواهد. طولانی...ببین.من گرمای دست مرد را اینجا حس میکنم...من میبینم که زن سرش را گذاشته روی شانه ی مرد...من لبخند زن را میبینم...من میبینم وقتی مرد کتاب می خواند زن چشمهایش را می بندد و فقط می شود گوش...من میبینم که  مرد کتاب می خواند بعد گاهی نمی خواند و آرام زن را می بوسد و بعد حفظی کتاب را می خواند..و زن در دلش می گوید کاش تمام کتاب را حفظ باشد...موهایم را ول کردم..پاهایم را بغل کردم..سرما رفت زیر استخوانم...گفت یغلت کنم؟سرم را بلند کردم..موهایم را با کش بستم..گفت خوب...رفتم...رفت...بی بغل...

+ جمعه نهم اسفند 1392 فرزانه

1

پیشتر عاشق ِکسی بودم، دختری اهل ِاین حوالی بود

نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود

مثل ِقالیچه‌ی پرنده، مدام از خوشی توی ابرها بودم

روزهایم ستاره باران و رنگ ِشبهام پرتقالی بود

من به پاییز فکر می‌کردم، زیر چتری که مشترک می‌شد

شعر از لای دفترم می‌ریخت، دست ِجیبم اگرچه خالی بود

شعر در من شبیه یک چشمه، بی‌توقف مدام می‌جوشید

مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود

کار، کم کم رقیب ِشعرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم

خوان ِهفتم نگاه ِاو بود و اولی، مشکلات ِمالی بود

ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت

بعد من ماندم و دلی مبهوت، ظاهرا وقت ِماستمالی بود

پیش ِیک مرد ِمردتر از من، در لباس ِعروس می‌خندید

مادرم از مخاطب ِغائب، صبح تا شب سوال می‌پرسد

من صریحا دروغ می گویم: بانوی شعرها خیالی بود...


2

تو رفته‌ای از دست، دستم بند ِجایی نیست

با هفت خوان ِمشکلم، مشکل گشایی نیست

کشتی ِسرگردان ِطوفان دیده‌ای هستم

بعد از تو سکّان هست اما ناخدایی نیست

تو مانده‌ای آن سو و من این سو، میان ِما

نیلی خروشان است و اعجاز ِعصایی نیست

برف ِفراموشی چنان باریده بر ذهنت

انگار از من هیچ جایی، ردّپایی نیست

اما برایت باز هر شب شعر خواهم گفت

قلبی که ناآرام شد، رام ِجدایی نیست...

" س.رشیدی پور"

سنجاق شد به: شعرهای بوس داشتنی

+ چهارشنبه بیستم آذر 1392 فرزانه

می دانی راهی طولانی ست بین زن انتسابی  تا زن اکتسابی. بین مرد انتسابی تا مرد اکتسابی.بین دختری که در رحم معلق است و با زور و فشار بیرون می آید. دختری که می پیچندش لای پتوی نرم صورتی. که می شود  چشم و چراغ خانه. دختری که آرام آرام در شلوار رنگی اش قد می کشد و دندان های شیری  را جا می گذارد در سیب سرخ و زرد. که در مدرسه کلاه روی سر ا می گذارد ، آخر الفبا "نون" می خواند و دیکته می نویسد نان. که بابا نان داد یا نداد. آب میوه ی پالپ دار ، کفش نایکی، اسکیت، شهریه کلاس زبان داد یا نداد. دختری که  زیر پتو بزرگ می شود با ابرویی رو به باریکی و سینه هایی باد کرده. دختری که بزرگ می شود .همان زن انتسابی...


اما راهی طولانی ست بین این زن تا آنی که برای رسیدن بهش باید کمی از خود فاصله گرفت. که زندگی مثل پیرمردی فلج می نشیند روی شانه هایت و تو سنگینی اش را حس می کنی اما لبخندت نمی ماسد گوشه ی لبت. و تو کارت می شود پاشیدن آب محبت و امید به زمین خانه.  می دانی؟ خیلییی راه است از آنجایی که دراتاق تاریک بکارتت را جا می گذاری و با حسی مبهم  فردا را شروع می کنی، همان روزی که دیگر زن واقعی صدایت می زنند  اما خودت می دانی چندان فرقی نداری با دیروزت. خیلی راه است از ان اتاق تاریک تا روزی که یاد میگیری باید چطور فرمان زندگی مشترکت را به حالت ده و ده دقیقه بگیری و حرفه ای برانی. که گاهی برای تنوع یک دستت روی دنده باشد و آن یکی روی فرمان. که زن اکتسابی آن موقع بیرون می اید از پوسته ی قبلی. زنی که می داند باید حواسش جمع باشد و دستهایش باز . زنی که طریقهی مصرف داروها را با دقت می خواند. آدرس ها را با دقت گوش می کند. و حواسش به آلارم ماکروویو و ماشین لباسشویی هست. زنی که هر روز گل فرو می کند در شکم خیس گلدان. که رنگ می پاشد به دیوار خانه. که می داند کی باید حل شود در آغوش مرد و کی باید او را در خود حل کند. می دانی مسیر طولانی ست، سخت است، خیلی سخت...

نگاهی به چپ و راست می اندازی و مامان را نمی بینی، بابا را. که همیشه جای خالی نکرده هایت را با بهترین گزینه پر می کردند. که پیرمرد فلج زندگی به شانه ی آنها چسبیده بود و تو سرگرم آواز خواندنت بودی. زن که می شوی دیگر تو هستی پر کننده ی همه ی نقطه چین ها...مسیر طولانی ست، سخت است، خیلی سخت، طولانی...

+ پنجشنبه هفتم آذر 1392 فرزانه

۱.هوا بارونی شده و من خیلی دوست می دارم بزنم بیرون تو کوچه های خیلی خلوت الکی هی راه برم. پاییزی که  بوی بارون و پوست نارنگی می دهد...

۲. دلم یه پای ِ سیب خیلی خوشمزه می خواد.

+ چهارشنبه یکم آبان 1392 فرزانه

دردهایی هست که دیده نمی شوند برای همین غیرواقعی به نظر می رسند ولی تنها خود آدم می داند که وجود دارند.دردهای فرساینده.
+ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 فرزانه

دوست ترت دارم از هر چه دوست
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
خوب ترين حادثه مي دانمت
خوب ترين حادثه مي داني ام؟؟
آمده ام تا تو کمی عشق بنوشانی ام
حرف بزن ، حرف بزن
تشنه ی یک صحبت طولانی ام...
"محمدعلی بهمنی"

+ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 فرزانه

این هم از رُخ ِ دلربای آناهیتای نفس ِ من : ))


ادامه مطلب
+ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 فرزانه


 هیچ بازی ای تو دنیا بهتر از اسم فامیل نیست. البته فقط با تو و اون همه جِر زدنات کچلو :‌)

+ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 فرزانه

ME & HOSEIN

هی توک ِ پاهایم را زدم توی آب هی پا عقب کشیدم ، گفتم نه مامان ببین این آب سرد است، گرم است،اینجور است، و فلان است و بیسار و بهانه گرفتن های الکیه دخترانه...یک دستم را مامان گرفت . یک دستم را بابا گرفت مثل وقت بچگی ها که تاتی تاتی یادم می دادند... نه بیا دخترکم ،نترس. ببین اینجوری بیا ... هی پا عقب کشیدم.آنقدر ترس و لرز وآشوبم را دیدند ، آنقدرمثل گنجشک باران خورده نفس نفس زدم ، که اصلنی دو بار ب خاطر من کشیدند کنار سه تایی هی گفتیم نه...

.

.

.

حالا تو اینجایی...من هم اینجا یک لبخند گنده روی لبم است، یک حلقه توی دستم و دریای دلم آرام ِ آرام است...


p.s: تو را دوست دارم ،

آنچنان که خود را

تو را دوست دارم

بیشتر از آنچه خود را... "میلاد تهرانی"

+ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 فرزانه

زن دایی سرهنگ وسواس دارد. چاق است با دماغی بسیار خشگل. چشم هایش فندقی است. گرد و پر رنگ و غبغبش نزدیک ترین عضو به نگاه آدم است. همیشه یک دامن کوتاه می پوشد.پاهایش سفید و گوشتالوست. صفرهای قبض آبشان خیلی زیاد است.دخترش ژیلا می گوید همه ی حقوق من خرج قبض های مامان می شوند. با هیچ کس روبوسی نمی کند و همه خوب می دانیم تمام ظرف میوه ، شیرینی، قندون و همه چیز بعد از رفتنمان یکراست راهی سطل آشغال می شوند. یکبار وقتی من هنوز بچه بودم و دایی سرهنگِ کِرواتیمان هنوز زنده بود و مدام جدول حل می کرد، رفته بودیم آنجا. زن دایی داشت کف و دیوار آشپزخانه را با شیلنگ می شست. شیلنگ آب سرد را روی پاهایم ریخت. پوست تنم مثل پوست مرغ دون دون شد و لرزیدم.

+ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 فرزانه

  نمی دانم این بار به کدام حرفش رسیده ام.مثل همیشه درست می گفت. مثل همیشه هم عاقل و منطقی،هم بی نهایت عاشق... به بابا نزدیک می شوم و سرم را روی سینه اش می گذارم. زیادی سفت است. سرم را کمی پایین تر می آورم. بابا موهایم را نوازش می کند...

+ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 فرزانه

پر از دلتنگی بودم ، پر از حس تنهایی و غریبگی ، پر از غم. همینجور بی هدف نشستم توی مترو چند ساعت بعد دیدم توی ضِدم ، جِلوی اون کوچه ی تنگ و باریک. به گمونم ده ، پونزده سالی هست این ورِ شهر نیومدم.شایدم بیشتر...بوی چار پنج سالگی ِ من تو خیابوناش وِلو بود...هنوزم بود، مغازه ی اون پیرمرد سمساری با صدای چکشش که تو خلوت ِ دم ظهر همه جا می پیچید، تَق تَق تَق. هنوز اون سوپری که ریحانه لواشکای ملس خونگیشو می خرید بود هرچند دیگه لواشک خونگی نداشت... چقدر حس آشنایی داشتم انگار صدسال اینجا بودم. انگار در و دیوار و کوچه ها مال خودم بود...با همه ی وجودم دلم می خواست دوباره برگردم به اون قدیم . به چار سالگی ،به غش غش ِ خنده هامون که عصرای تابستون مادر جون تو حیاط شیلنگ آب و رنگین کمونی بگیره هوا اونوقت من و دختر خاله ها و آبجی و داداش از زیرش هی رد بشیم ،بخندیم،خیس بشیم. بعدش بُدُئَم از لای دستای بزرگ بابا قُلُپ قلپ آب بخورم. چقدر کیف می کردیم زیر اون شیلنگ..چقدر خیسی رو دوست داشتم.دوس داشتم خاله باز من و ببره حموم تو یه حوله ی سفید و گنده بپیچوندم بعد رو صندلی زیر آفتاب بشونتم که سرما نخورم... اینجا هنوز تو کوچه هاش دم ظهری پر میشه از بوی غذاهای خوشمزه، بوی دستپخت مامانا.چقدر بوی غذاهای تو کوچه رو دوس دارم... اینجاهنوز دم در بعضی خونه ها یه سکوی مستطیلیه موزاییکی هست که اگه خسته شدی بشینی روش،اصلن شاید عادت من به نشستن رو پله های تو کوچه ها از همین سکوها شروع شده... چقدر خیابونای خلوت و تنها مونده رو دوس دارم... 

+ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 فرزانه

  اَندر احوالات ِ ملوکانه ی ما این است که پس از این رژیم خانمان سوز به طرز فجیعی حس می کنیم معده ی مبارکمان آب رفته است، جلل الخالق! به طریقی که هر چیز بیش از حدی معین و اندک تناول نماییم بسیار تَغَیُرِ حال می یابیم جوری که انگار یکی توی دلمان با صابون شُغاری * رخت می شوید! حال سوال این است که آیا ما به سمت سلامت جسمانی داریم پیش می رویم و توده ی رعیت و عوام مملکت همین گونه اند یا اینکه به سوی اَمراض جسمانی می تازیم آیا؟؟  (2 نمره)

*نوعی صابون بسیار بزرگ و کج وکوج می باشد.

+ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 فرزانه

 

+ شنبه هشتم تیر 1392 فرزانه

از خواب بلند می شوم، توی تاریکی راه می روم. باید نزدیک صبح باشد. بابا دوشنبه ها کشیک حرم است و مامان پای تلویریون خوابش برده. کنارش می خوابم، تنم به تنش می خورد.بازویم را دور کمرش می اندازم و سرم را روی سینه اش میگذارم. چشمانش را باز نمی کند ولی از خواب بیدار شده است،سرم را می بوسد.حالا که به خودم رو داده ام می فهمم که چقدر دلتنگش بودم. آشتی بی صدا ، بهترین آشتی روی زمین است...

درگوشی: فکر می کنم می شود با عشق مثل برگ عبوری به همه جا رفت و در هر جایی زندگی کرد. راستش من چنین برگی را در جیبم ندارم . می ترسم به آن طرف ها بروم و با جیبی خالی گم بشوم...                                  همه حرف من هم همین است مامان.فقط همین.

+ سه شنبه چهارم تیر 1392 فرزانه

یک:دَ لَنگ دَلَنگ شاد شدیم از ستم آزاد شدیم... مردم خوشحالند: ) نه به خاطر شدن ٍ  روحانی. فقط به خاطر رفتن دیوی که تو بودی !!!

دو: کشتی عقل و احساس من یک المپیک همیشگی در وجودم بوده بی هیچ برنده ای....عاقلانه چیزیست که هر کس به اقتضای سرشت خویش انتخاب می کند؟

به قول شهرام شکوهی: وااای از دلم
+ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 فرزانه

MAN KASI RO DARAM K BI NEGARANI O DAGHDAGHE TEKYE BEDAM BEHESH O NEGARAN HICHI NABASHAM? PEDAR ?oo. ROO GHOLET NAMOONDI:((o

P.S:KHOSOOSI KARDAM EDAME RO. SORRY


محو مي شوم 


ادامه مطلب
+ پنجشنبه دوم خرداد 1392 فرزانه

نامزد موجودی ست پا در هوا. آدمی ست که از کرانه ای جدا شده است ولی هنوز به کرانه ی دیگر نرسیده است...

+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 فرزانه

خیلی وقتس اینجا ننوشتم... وقتی بعد از مدت ها می آیی فکر می کنی در طول این مدت ها هزارتا حرف خورده شده داشتی و حالا پر از کلمه ای، اما اصلن اینطور نیست! سکوت ، سکوت می آورد....

این شعر را هم اگر حوصله داشتی بخوان از راضیه بهرامی ، دلنشینست.

این قصه پایان تلخی دارد محبوبم

اگر بلد نیستی گریه کنی

همین جا دستم را ول کن

یکی از ما دو نفر فراموش می شود

یکی از ما دو نفر فراموش می کند

نور

-رفت

صدا

-رفت

دوربین را اما

بگذار خاموش بماند

بگذار همه چیز را

آنگونه که می خواهم به خاطر بسپارم

نه این گونه ک اتفاق می افتد

حالا

چشم های تو نامحرمند

و گریه زیباترم می کند

بر که نمی گردم هیچ

عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع می کنم

که لم ندهی روی مبل های راحتی

با خاطره هایم قدم بزنی

می خواهی قدم بزنی

پنجره را باز کنی

و هنوز عاشق باشی

محبوبت که می رود

در را که پشت سرش می بندی...

تو هم حوصله داری لیلا

بنشین بچه هایت را بزرگ کن

 

+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 فرزانه

سوفیا: خب خاله حالا تو کباب باش من بادت بزنم  : ))

سنجاق شد به : از روزها

+ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 فرزانه

برگرد...به شونزده ساله پیش ،من نشسته بودم روی تاب جلوی اتاق خواب. آفتاب پخش شده بود توی اتاق. تو یکهو از پشت تابم دادی. شاد و کودکانه زدی زیر آواز " فرزانه ی شایسته ، بال می زنه آهسته......"  من ریز ریز خندیدم... دیشب اما ریز ریز اشکهام می ریختند پایین.مثل حالا که سُر می خورند روی همین حرفها ، د ، ه... مثل دیشب که سر می خوردند روی دستهای خاله إنسی...  بیخودی ک نیست . حتما ریز ریز اتفاقی افتاده است که نم نمک رسیدی روی تخت آی سی یو و این همه دست بلند شدند به دعا... برگرد دایی ، دوباره سیخ سیخ ریش هات را فرو کن توی گونه هام، که بوس خورده باشی مثلن. نگا  صورتم هنوز کلی جوش ِ نزده را طلبکار است از ریش های تو. میشود دوباره صدام کنی به قشنگترین اسمی که توی این دنیا داشتم؟ بگویی فرزانه ی شایسته. من این بار بگویم: ای جان دلم...

سنجاق شد به: از روزها

+ جمعه پانزدهم دی 1391 فرزانه

الهی چه گسترده و بی صدا می بخشی و ما ـ چه حسابگرانه تسبیح می گوئیم...

سنجاق شد به: مینی ئی که مال نبود

+ جمعه هشتم دی 1391 فرزانه

شالی به سر کشیده‌ای و رو گرفته‌ای

رو از نگاه ِشاعر ِکمرو گرفته‌ای

در من هراسی از شب و با شال ِتیره، تو

خورشید را از این دل ِترسو گرفته‌ای

راه ِشکار را اگر از شیر برده‌ای

درس ِگریز را هم از آهو گرفته‌ای

شاید که راز ِاین دل ِپاییزی مرا

فهمیده‌ای که شکل ِپرستو گرفته‌ای

یا مثل ِقایقی شدی، از موج در گریز

پارو به آب دادی و پهلو گرفته‌ای

هرقدر من شبیه قدیمم، تو نیستی

شصتم خبر شده به کسی خو گرفته‌ای

تیر ِخلاص ِعاشقی‌ام، اخم‌های توست

می‌میرم از خمی که به ابرو گرفته‌ای...   "س.رشیدی پور"

سنجاق شد به : شعرهای بوس داشتنی

+ دوشنبه چهارم دی 1391 فرزانه

عطرت هوامو می بره به خاطرات ِ کودکی... "ترانه"

سنجاق شد به: scrambled

+ یکشنبه سوم دی 1391 فرزانه

تمام روزهای من با سوفیا رنگ میگیرد...به او غذا میدهم ، او را حمام میبرم ، موهایش را شانه میزنم، باهم بازی میکنم، روی تخت خودم میخوابانمش،تا حاجی سوپری می رویم و برایش سُک سُک میخرم، به مبارکی حضور و شیرین زبانیهایش تمام محل ما را میشناسند، همینجور که رد میشویم  برای نونوایی چشمک میزند و جلوی قیافه ی خنده دار حاجی های با اتیکت وقتی  که خم می شوند ، برایش چشم گرد میکنند و بوس میفرستند پشت سر من قایم میشود و زیر زیرکی میخندد...مامانش که زنگ میزند میشینم نگاهش میکنم ، گوش می کنم و نمیدانم چه جور نمیمیرم از ذوق وقتی این سرتق 4 ساله به مامانش میگوید: "دوست دارم  عزیزم و روی گوشی را می بوسد و خداحافظ آخر را چه جور کشدار و ناز می گوید"...نمیشود که بگویم چقــــدر  دوستش دارم ، لبخندش را...گرمی بغل کوچولو و سبکش را... نمیدانم من کنار او بزرگ می شوم یا او کنار من؟ من فکر میکنم سوفی دارد من را بزرگ میکند ، برای محبت کردن ، بی کینه بودن...

p.s: بودنش مثل یک بهشت است توی روزهای تاریک و نم گرفته ی من...هم درد است و هم درمان.درمان...

سنجاق شد به: از روزها

+ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 فرزانه

می ترساندم قطار

وقتی که راه می افتد

و این همه آدم را

از آن همه

جدا می کند...    " گروس عبدالملکیان"

سنجاق شد به: شعرهای بوس داشتنی

+ چهارشنبه هشتم آذر 1391 فرزانه

آناهیتای جانم یک ماه است که به دنیا آمده. اینکه دورم از او دلگیرم می کند.... پیشی ِ ملوسکِ بوس خوردنیه من... ببین،این دست های کوچولوی ناز دستهای یک فرشته نیست؟؟

  p.s: من از سفر بازگشتم اما،سفر از من برنگشته است...                              

                     

سنجاق شد به : از روزها

+ سه شنبه هفتم آذر 1391 فرزانه